سِــحــرِسُـــخـن

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم!

کفر بد هم باشد از مردم فریبی بهتر است
تلخی بادام از گندیده سیبی بهتر است
قله گاهی قله قاف است گاهی کوه کبر
قله چون  پامال دیوان شد، نشیبی بهتر است
ای برادر مصحف قطع وزیری بهر چیست؟
قصد اگر قربت بُوَد قرآن جیبی بهتر است
ای مسلمانان اگر این است مهر و دادتان
در دیار نامسلمانان غریبی بهتر است
آن بهشتی را که توصیفش مکرر میکنید
راه اگر این بوده  ازآن بی نصیبی بهتر است
.....
عشق، اینجا زنده با یاد تو بودن ساده نیست
کشته ات  باشند بر روی صلیبی بهتر است
از که میگیری سراغ سیب دندان خورده را؟
بر درخت جهل این آدم فریبی بهتر است
شهریور 93

نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 8:56 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

یا از سکوت خانه نشان مرا بگیر

یا بیش ازاین نکاهم و جان مرا بگیر

یا مثل عاشقانه ترین خاطراتمان

با دست های خود ضربان مرا بگیر

اقرار میکنم که تو را ساده باختم

تاوان این گناهِ گران مرا بگیر

هر نیمه شب کنار هیولای رفتنت

بیدار کن مرا و امان مرا بگیر

روزی درخت باور باغ تو بوده ام

با یک تبر شیوعِ خزان مرا بگیر

آری عزیز با همه مهربانی ات

این روزهای پرخفقان مرا بگیر

روز وداع میرسد آنروز هم بمان

بر روی شانه نعش روان مرا بگیر

          مرداد 93  

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 19:26 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

تو هستی، نفس هست، جان نیز هست

خدایی که روزی رسان نیز هست

 

همه طیف ها آنِ خود کرده ای

کمی سهم رنگین کمان نیز هست

 

به روی سرت شال فیروزه ایست

 که زیبا تر از آسمان نیز هست

 

زرافشانیِ خوشه های طلا

در آن خرمن گیسوان نیز هست

 

برای تو یک تن بمیرد کم است

به جز من تمام جهان نیز هست

 

از این طرز خندیدنت روشن است

دل عاشقت مهربان نیز هست

 

کمی مهربان تر، کمی بیشتر

شکرخندۀ  رایگان  نیز هست

 

همین پیر بی دست پایت ؛ دلم

به پایت نشیند جوان نیز هست

 

به هر روز خود بی تو خط میکشم

برای تو خط و نشان نیز هست

   حمید نیری – تیر 93

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 17:7 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

کسی که از لبۀ برج سرنگون شده بود

سه سال بود که زیر غمش ستون شده بود

 

دو سال پیش که افسردگی مزمن داشت

در این اواخر بیماری­اش جنون شده بود

 

نه اینکه تلخ نباشد ولی به قول خودش

شبیه قهوۀ فنجانِ واژگون­شده بود

 

عجیب بود که لبخند گوشۀ لب داشت

تو گویی ازقفسِ کالبد برون شده بود

 

درون جیبِ کتش دستخط چرکی بود

که باز و تا شدنش از عدد فزون شده بود

 

نوشته بود برای کسی که میدانست

چقدر با همه تنهایی اش زبون شده بود

 

نه قصه را تهِ سیگار آخرش فهمید

نه سنگفرشِ زمینی که غرق خون شده بود

 

و عابران همه دنبال کار خود رفتند

کسی از آخر یک برج سرنگون شده بود

      حمید نیری – خرداد 93

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 19:58 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |