سِــحــرِسُـــخـن

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم!

تو هستی، نفس هست، جان نیز هست

خدایی که روزی رسان نیز هست

 

همه طیف ها آنِ خود کرده ای

کمی سهم رنگین کمان نیز هست

 

به روی سرت شال فیروزه ایست

 که زیبا تر از آسمان نیز هست

 

زرافشانیِ خوشه های طلا

در آن خرمن گیسوان نیز هست

 

برای تو یک تن بمیرد کم است

به جز من تمام جهان نیز هست

 

از این طرز خندیدنت روشن است

دل عاشقت مهربان نیز هست

 

کمی مهربان تر، کمی بیشتر

شکرخندۀ  رایگان  نیز هست

 

همین پیر بی دست پایت ؛ دلم

به پایت نشیند جوان نیز هست

 

به هر روز خود بی تو خط میکشم

برای تو خط و نشان نیز هست

   حمید نیری – تیر 93

نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393ساعت 17:7 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

کسی که از لبۀ برج سرنگون شده بود

سه سال بود که زیر غمش ستون شده بود

 

دو سال پیش که افسردگی مزمن داشت

در این اواخر بیماری­اش جنون شده بود

 

نه اینکه تلخ نباشد ولی به قول خودش

شبیه قهوۀ فنجانِ واژگون­شده بود

 

عجیب بود که لبخند گوشۀ لب داشت

تو گویی ازقفسِ کالبد برون شده بود

 

درون جیبِ کتش دستخط چرکی بود

که باز و تا شدنش از عدد فزون شده بود

 

نوشته بود برای کسی که میدانست

چقدر با همه تنهایی اش زبون شده بود

 

نه قصه را تهِ سیگار آخرش فهمید

نه سنگفرشِ زمینی که غرق خون شده بود

 

و عابران همه دنبال کار خود رفتند

کسی از آخر یک برج سرنگون شده بود

      حمید نیری – خرداد 93

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 19:58 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

به پاداش یک عمر احساسمان

ببین جفت شیش آمده تاسمان

 

بیا تا بگیریم و یکدل زنیم

به هم شیشۀ جام گیلاسمان

 

من امروز بی­وقفه سرمیکشم

سلامتّی  حاجت  خاصمان

 

تو هم خستگی دلت را بگیر

برای  قدم­های  حساسمان

 

من و تو به روی زمین کوچکیم

ولی  آسمانیست  مقیاسمان

 

بدانی که در دست دنیا  فقط

من از عشق می­بازم؛ از آسِ­مان

 

     حمید نیری – خرداد 93

نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 9:51 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

مرا به جرم خیانت به تکیه­گاهی که؛

تو بودی و من و یک عمر بی­پناهی که؛

 

مرا به جرم گناهی که دستِ آدم داد

بهای چیدن یک سیبِ اشتباهی  که؛

 

مرا به جرم تماشای مخفیانۀ صبح

به شانه­های هوسناکِ قرص ماهی که؛

 

مرا به جرم زمانی که عاشقت شده بود

به جرم بغضِ همان اولین نگاهی که؛

 

به جرم لذت از آن بوسه­های دزدانه

به گونه­های هم­آغوشِ بی­گناهی که؛

 

مرا به جرم حقیقت، مرا به جرم دروغ

میان میل غزل­های گاه­گاهی که؛

 

به جرم آمدن واژگان تکراری

برای گفتن این آرزوی واهی که؛

 

مرا به جرم همین یاد­نامه عاشق باش

بدون جرم نمیخواهی­ام بخواهی که

 

    حمید نیری اردیبهشت 93

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 18:16 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |