پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم!
آسمان خمیده گشته جانب تن رسای پنجره صورتک به رویش آفتاب خیره در قفای پنجره چشم من که از اثیر آسمان و آفتاب کمتر است پوشد او چگونه خویش را ز جلوه هوای پنجره؟ ای خدای امتداد آفرینش و ستایش و شکوه صورتی دگر بساز و سجده ای دگر برای پنجره سینه چاک تر هزار و نورسیده غنچگان سخی ترند دیدنی تر است باغ هم تو گویی از ورای پنجره چهار سوی خانه ام پر از خطوط بی عبور آجریست باز هم گلی به گوشه جمال دلربای پنجره از تمام ساقه های هرز خاکدان بریده ام ولی سخت بسته ام دخیل جان خود به گوشه های پنجره عاقبت بگو مرا چگونه میبری فرشته نجات؟ عاقبت چگونه میکشی مرا؟ بگو کجای پنجره؟ فروردین 92 با همان لالایی اول نباید خواب شد! ای جماعت من ولی میترسم از حوال شهر دوست دارم عاشقی را از میان رسمها، حمیدرضا نیری - اسفند ۹۱ قهوۀ تلخ دیدمت یک لحظه اما سالهاست خاطرم زندانی آن بالهاست هر چه در دنیا ملامت میکشم از گل خیر همان تمثالهاست ماهی تُنگام، به دریایم نبر هضم اقیانوس کار والهاست هر کجا باشم چه فرقی میکند؟ آسمان سهم دلِ خوشحالهاست مثل یک فنجان خالی در دلم قهوۀ تلخ تمام فالهاست شب به شب خوابم تو را سر میزند او که خاطرخواترین سیالهاست باز خندیدی، صدای خندهات بهترین آهنگ استقبالهاست دی 91 شعر است، تا ترانه شدن فرق میکند تا صاف و عامیانه شدن فرق میکند شعر است، آمده نفسی عاشقش کنی با صیقل زمانه شدن فرق میکند شاعر ولی تویی و غزل چشمهای توست تعریف شاعرانه شدن فرق میکند گندم که گونههای تو باشد در این بهشت قانون جاودانه شدن فرق میکند من حجم آیههای تو را مؤمنم اگر تفسیر مؤمنانه شدن فرق میکند دیدم به چشم خود که مسیر گلوله هم هنگام عاشقانه شدن فرق میکند رفتار ناگزیر دهان پرنده با نزدیک آشیانه شدن فرق میکند انگیزۀ درخت و زمین از سقوط سیب تا لحظۀ جوانه شدن فرق میکند قانون سوم همۀ سطحها یکیست تنها برای شانه شدن فرق میکند شعر آمده بهانه شود تا بخوانی اش در چشم تو بهانه شدن فرق میکند یلدا شده، انار دلم را تو باز کن دست تو دانهدانه شدن فرق میکند دی ۹۱![]()
برف روی قله بودم؛ سرنوشتم آب شد
آمدم دریا شوم؛ سرمنزلم مرداب شد
نه زمین بیراه آوردم نه دریا دور بود
هر چه شد از این دل واماندۀ بیتاب شد
در مدار روزهای گیج و تکراری فقط
اشتیاق لحظههای کودکی نایاب شد
باد گاهی مقصدش بالیدن فواره نیست
گاه باید مثل سیب از شاخهای پرتاب شد
آسمان وقتی که دیگر عرصۀ خورشید نیست
میشود چشمی برای دیدن مهتاب شد
وقتهایی هم برای انتظار پلک ماست
با همان لالایی اول نباید خواب شد
بوسۀ گرگی اگر بر سردر آن قاب شد
از میان عشقها؛ مهری که عالمتاب شد
از میان رختها؛ خون، وز میان بستها؛
دست بی پروای ما وقتی بههم قلاب شد

پنجره
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت
5:9 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت
17:23 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت
18:19 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |
یلدا..
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت
23:14 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |
