X
تبلیغات
سِــحــرِسُـــخـن
سِــحــرِسُـــخـن

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم!

خیام خام پریدن را، بدون واهمه رد کردم

از آن زمان که در آغوشت، هوای حبس ابد کردم

چه روزها که به دنبال نشانه های تو میگشتم

ستاره بودی و آخر بار تو را شبانه رصد کردم

رسیده ای و نمیدانی برای چیدن امروزت

در آن تطاولِ پاییزی چه غنچه ها که لگد کردم

نبود اگرچه مرا رغبت، به میوه چیدنِ دزدانه

چنان تو توبه شکن بودی که من هوای سبد کردم

همه سعادتم از این است که تازیانه عَلَم بود و

من از لبان تو شرب خمر، به قصد خوردن حد کردم

شگفتی ام همه از این است چگونه برسرِ کابینت

منی که اهل خرد بودم هر آنچه مینشود کردم

دلت شکستم اگر باری، تو قلب آینه را داری

ببخش اگر به تو بد گفتم، ببخش اگر به تو بد کردم

آذر 92

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 13:7 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

حیف آیینه ای نبودم تا

انعکاس تو را نشان بدهم

یعنی از خویشتن تهی شوم و

به پر وبالت آسمان بدهم

 

حیف آیینه ای نبودم تا

بنشینی مقابلم یک بار

با نگاهی مرا سلام دهی

تا همیشه جواب آن بدهم

 

حیف آیینه ای نبودم تا

نزد هر شهر همرهت باشم

تا به شعرم هوای شیراز و

به دلم رنگ اصفهان بدهم

 

حیف آیینه ای نبودم تا

وام لبخند از لبت گیرم

و از آن یک سبد امید و نشاط

به فقیران و بی کسان بدهم

 

حیف آیینه ای نبودم تا

با غروب صُراحی خونت

نوشداروی آفرینش را

به تمام ستارگان بدهم

 

حیف آیینه میشدم ای کاش

به همان خوبی و نظر پاکی

لااقل تا تو را بلاگردان

از بدِ چشم دیگران بدهم

 

حیف آیینه نیستم اما

میتوانم تو را کسی باشم

اگر این بار وقت آمدنت

با همین چشم خیس جان بدهم­

آبان 92

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 17:16 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

پرواز اگر رها شدن بی درنگ نیست

احساس میکنم که پریدن قشنگ نیست

عاشق شدم که باعث آزادی ام شود

ورنه قفس برای دل تنگ ، تنگ نیست

صیاد من که نیزه به دست ایستاده ای

ماهی کوچکست حریفت نهنگ نیست

وحشی نکن سیاهی چشم مرا چنین

این بیشه جای توست کنام پلنگ نیست

آتش چرا به کلبه احساس میزنی؟

این کلبه از گل است بنایش ز سنگ نیست

ماییم و یک نگاه و تو آن هم دریغ کن

دنیای من که مثل تو پر آب و رنگ نیست

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 1:56 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |

غزل: دلداده

با اینکه از  روز ازل  دلداده بودیم

فرسنگ­ها  از هم جدا افتاده  بودیم

پا­خسته  از این کوره­راه  سنگلاخی

دل­بیقرار   پیچ و تاب   جاده  بودیم

دلتنگ  بعد  از  هر  قرار عاشقانه

در  آرزوی  گفت­وگویی ساده بودیم

در چشممان فواره گل میکرد روزی

دستی اگر در دست هم بنهاده بودیم

آری؛ به گاهِ ساختن  ای خانۀ عشق

ما هم برایت سهم خود را داده بودیم

ما هم   برای  کندن  هر  بیستونی

در  کسوت فرهادی­ات  آماده  بودیم

"افسانه­ها  میدان عشاق  بزرگند"*

ما  ناشناسان  از  قلم  افتاده   بودیم

حمید نیری مرداد 92

*افسانه­ها میدان عشاق بزرگند     ماعاشقان کوچک بی­داستانیم

                                                                      حسین منزوی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 1:10 توسط حمیدرضا نیّری(مانی)| |